آبتينآبتين، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

آبتین عزیز دل مامان

پسرم تب داره

وقتی بچه آدم مریض میشه ، انگار تمام دنیا تیره و تار میشه. خدا همه بچه ها رو صحیح و سالم نگه داره . اینم وقتی آبتین طلای من تب داشت و بی حال دراز کشیده بود . به پیشنهاد یکی از دوستان رو پاهاش خیار گذاشتم تا تبش پایین بیاد ...
6 بهمن 1395

مطالب ماههای قبل

نمی دونم چرا ، یه مدتی نمی شد اپدیت کنم که خدا رو شکر مشکل حل شد. به همین خاطر مطالبی رو که می ذارم مربوط به ماههای قبله .
6 بهمن 1395

محرم 95-2

و روز عاشورا آبتین ، ارسلان و دایی جون   و اینم گوشه ای از پذیرایی آبتین جون از دوستش اینم آبتین و ارسالان دو سال قبل . وقتی هر دوشون کوچیکتر بودن   ...
26 دی 1395

محرم 95-1

و عکسهای محرم امسال البته با کلی تاخیر امسال آبتین   روزای عاشورا و تاسوعا مهمون داشت . ارسلان عزیز. چند سال پیش هم یه همچین روزهایی آبتین و ارسلان با هم بودند فقط اون موقع هر دو کوچیکتر . امسال که به هر دوشون خیلی خوش گذشت کلی هم با هم بازی کردند   ...
26 دی 1395

موارد نادر

از موارد بسیار بسیار نادر ، اینه که آبتین یهویی خوابش ببره . به جرات می تونم بگم هنوز این موارد رو به اندازه انگشتهای یه دستم هم ندیدم به همین خاطر وقتی رفتم اتاقشو مرتب کنم و برگشتم ، هیچ سر و صدایی نبود اول فکر کردم داره سر به سرم می ذاره ، اما نهههه واقعا خواب بود . نمی دونم چند قرن دیگه این اتفاق تکرار میشه به همین خاطر فوری دست به کار شدم و چند تا عکس یادگاری گرفتم ...
13 آذر 1395

یه روزپرکار

هیچی به اندازه بودن در کنار نفست ، نمی تونه خستگی یه روز سخت و پرکار رو از تن آدم در بیاره به همین خاطر یه راست رفتم دنبال آبتین و بعد از مدرسه با هم دیگه رفتیم دور دور... ...
13 آذر 1395

اولینها

همیشه اولینها  جذابیت و شیرین خاص خودشو داره و حالا اولین تکالیف ...
17 آبان 1395

روز اول مدرسه

بالاخره رسید، روزی که منتظرش بودیم . روزی که یه آغاز بزرگه ، روز شروع رفتن به سمت یه هدف قشنگ همه وسایلشو از قبل آماده کرده بودم ، همه رو برچسب زده و مرتب تو کیف خوشگلش گذاشته بودم . و حالا دلشوره عجیبی دارم ، باز هم مثل همه روزهای اول مهر با دیدن بچه هایی که مدرسه میرن اشک تو چشام جمع میشه با این تفاوت که دیگه تنها نیستم. دست یه مرد کوچیک تو دستمه که میخوام بسپارمش به خدا و بعد بسپارمش به دست مربیان مدرسه. امیدوارم  پایان خردسالی و شروع کودکی براش دوران شیرینی باشه و بتونه از تمام لحظه هاش استفاده کنه. خدایا مثل همیشه دعا می کنم پشت و پناه همه بچه ها  و آبتین من باش و کمکش کن که راه درست رو بره . ...
17 آبان 1395

جشن بادبادکها

امسال جشن بادبادکها رو آخرین روز تابستون که اتفاقا جمعه هم بود برگزار کردند . من و مادرجون و آبتین هم رفتیم واقعا از مادرجون ممنونم که همیشه همراهمونه و ما رو تنها نمی ذاره . مطمینم که نمی تونیم حتی ذره ای از محبتهاشو جبران کنیم . فقط مادرجون بدون قدرتو می دونیم و همیشه و همیشه سپاسگزارتیم آبتین و آوا   ...
17 آبان 1395